دبستان غیر دولتی صاحب الزمان (عج)

روز باز گشایی مدارس

      
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 9:27  توسط عطیه ارمغان  | 

روز شکوفه ها

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 8:28  توسط عطیه ارمغان  | 

روز شکوفه ها


+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 20:27  توسط عطیه ارمغان  | 

قصه

 

  كسي كمك مي كند؟    

 

يك مرغ حنايي كوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگي مي كرد.دوستان او يك سگ خاكستري، يك گربه ي نارنجي و يك غاز زرد بودند.

 

 

يك روز مرغ حنايي مقداري دانه گندم پيدا كرد. او پيش خودش فكر كرد ، "من مي توانم با اين دانه ها ، نان درست كنم .

 

 

مرغ حنائي كوچولو پرسيد: كسي به من كمك مي كند تا اين دانه ها را بكارم؟

سگ گفت: من نمي توانم.

گربه گفت: من دلم مي خواهد ولي كار دارم و نمي توانم.

غاز گفت: من امروز بايد به بچه هايم شنا ياد بدهم و نمي توانم.

مرغ حنائي گفت: پس من خودم اين كار را خواهم كرد.او بدون كمك كسي دانه ها را كاشت.

 

 

 

مرغ حنائي كوچولو پرسيد: كسي مي تواند در دروكردن گندم به من كمك كند؟

سگ گفت: من بايد به شكار بروم.

گربه گفت: من تازه از خواب بيدار شدم و حال ندارم.

غاز گفت: من بالم درد مي كند.

مرغ گفت: پس خودم تنهايي آنرا انجام مي دهم. مرغ كوچولو بدون كمك كسي گندم ها را دروكرد.

 

مرغ حنايي كه خسته شده بود، پرسيد: كسي به من كمك مي كند كه اين گندمها را به آسياب ببريم و آنها را آرد كنيم؟

سگ گفت: من نمي توانم.

گربه گفت: من نمي توانم.

غاز گفت: من هم نمي توانم.

مرغ حنايي گفت: خودم اينكار را خواهم كرد. او گندمها را به آسياب برد و تنهايي آنها را آرد كرد بدون اينكه كسي به او كمك كند.

 

 

مرغ حنايي كه خيلي خيلي خسته بود، پرسيد: كسي به من كمك مي كند تا با اين آرد نان بپزيم؟

ولي باز هم سگ و گربه و غاز به او كمك نكردند و هر كدام بهانه اي آوردند.

مرغ حنايي گفت:خودم اين كار را خواهم كرد. و بعد مرغ خسته بدون كمك كسي نان پخت.

 

 

 

نان تازه و داغ بوي خيلي خوبي داشت. مرغ حنايي پرسيد: آيا كسي به من كمك مي كند تا نان را بخوريم.

سگ گفت: من كمك خواهم كرد.

گربه گفت: من كمك خواهم كرد.

غاز گفت: من كمك خواهم كرد.

 

 

اما مرغ حنايي با عصبانيت فرياد كشيد، من نيازي به كمك شما ندارم و خودم تنها اين كار را خواهم كرد.

مرغ حنايي نان را جلوي خودش گذاشت و همه آن را خورد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 9:22  توسط عطیه ارمغان  | 

دانستنی

يا مي دانيد :

 كشور شاپركها كجاست ؟

اول فكر كنيد بعد براي ديدن جواب كليك كنيد

 

 

 

مكزيك

 

 

كشور مكزيك سرزمين شاپركهاست . در اين كشور آنقدر شاپرك

 و پروانه زياد است كه قابل شمارش نيست

بهمين خاطر هر ساله تعداد زيادي جهانگرد به ديدن اين كشور مي روند

اكثرا شاپركهاي اين كشور قيمتي و ناياب هستند

 

 

 

 

 هر ساله با فرارسيدن پاييز بيش از ميليونها پروانه سياه_نارنجي از بخش هاي شمالي آمريكا و كانادا به جنگلهاي مكزيك مهاجرت مي كنند و بهار دوباره بر مي گردند. اين بزرگترين جابجايي در   طبيعت با چنين مسافت طولاني در نوع خودش است

آنها جايگاه تابستاني خود را در انتهاي آگوست ،شهريور، ترك مي كنند و بعد از پيمودن بيش از 2500 مايل در ماه نوامبر ،آبان، به كوههاي  پوشيده از درختان برگ سوزني  در مكزيك مي رسند

 

 پروانه هاي مونارچ (شاه پروانه ها) زمستان  كنار هم مي آيند و در گروهاي هزارتايي در روي شاخه هاي درخت مي گذرانند

آنها در اوايل مارس دوباره به سوي شمال حركت مي كنند جائيكه بدنيا مي آيند و مي ميرند در حاليكه 5000 مايل مسافرت كرده اند

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 9:19  توسط عطیه ارمغان  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 8:49  توسط عطیه ارمغان  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 8:48  توسط عطیه ارمغان  | 

یه شعر زیبا...............

وچنین گفت خدا:

               نازنینم آدم ...

                   با تو رازی دارم

                          اندکی پیشتر آ...

آدم آرام و نجیب آمد پیش

       زیر چشمی به خدا می نگریست...

                            محو لبخند غم آلود خدا

                                          دلش انگار گریست...

"نازنینم آدم

      (قطره ای اشک زچشمان خداوند چکید...)

                                یاد من باش که بس تنهایم ...

                        ...بغض آدم ترکید

                                 گونه هایش لرزید...

به خدا گفت :"پدر

        من به اندازه ی ...

             من به اندازه ی گلهای بهشت

                             نه ...به اندازه ی عرش

                            ...نه... نه ...

                                 من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من

                                       دوستدارت هستم ...

کوله اش را برداشت

        خسته و سخت قدم بر می داشت

                          راهی ظلمت پر شور زمین

                                   طفلکی بنده ی غمگین آدم ...

....در همان لحظه ی جانکاه هبوط

                   زیر لب های خدا باز شنید:

"نازنینم آدم

         نه به اندازه ی تنهایی من

                           نه به اندازه ی عرش

                                نه به اندازه ی گلهای بهشت ...

      که به اندازه ی یک دانه ی گندم پسرم

                                               یادم باش...

نازنینم آدم

        نبری از یادم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 8:47  توسط عطیه ارمغان  | 

مهر بر شما مهر آفرینان مبارک 

مهر اگر چه نخستین ماه پاییز است ٬امَا برای معلَمان و دانش آموزان ٬اوَلین 

روز از " بهار مدرسه " است .

سر سبزی این بهار است که جامعه را باغی بزرگ می کند سرشار از طراوت

و زیبایی.

امید که این ایَام را با خوشی آغاز کرده و با صحَت و سلامتی به پایان برند .

             پیروز و سربلند باشید .

       

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 17:23  توسط عطیه ارمغان  | 

مثل ها

 

آش نخورده و دهن سوخته

در زمان‌هاي‌ دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.

مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را  آب مي انداخت.

روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.

قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.

. پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت 

پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد

 همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد

پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش.

تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟

زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است  

  

 

از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌ را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد  ، گفته‌ مي‌شود :آش نخورده و دهان سوخته

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 9:54  توسط عطیه ارمغان  |